۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

یک روز دیرتر اما...

سکوت
تنها یک دقیقه!
...
...
...
می بینی هیچ ستاره یی نیست
که تنهایی اش را بپذیرد
و
هیچ انسانی
که دیگری را بفهمد!

۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را

تناسخ هم ایده ی بدی نیست. آدمی را آرام می کند. باورش هم چندان سخت نیست. کافی ست کمی منطقی نیاندیشی. برخلاف دیگر ایدئولوژی ها، هزینه یی هم ندارد. یعنی از دلش کلی چیز بی سروته و دردسر ساز بیرون نمی زند. شاید هم بزند؟ نمی دانم، موضوع دیگران که پیش می آید دردسر ساز می شود اما در فردیت، کنار آمدن برایم چندان سخت نیست. مثل یک بازی می ماند. بازی با اراده ی آزاد، بازی با سرنوشت، بازی با زندگی و مرگ! نکته ی جالب آن در ندانستن و نتوانستن آن است و یک عالمه کنجکاوی های بی جواب. حالا کم کم دارم به این فکر می کنم بعد از مرگ به چه موجودی تبدیل شوم بکارم می آید و در آن زندگی هم حال می دهد. آرامم می کند، زیرا این چنین پوچی و زندگی راحت تر می شود و صد البته خودکشی هم
راستی هنوزم نمی توانم دست از سر جذابیت این تفکر بر دارم:
نبودن چه خوش است

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

دیوار برلین فروپاشید... 20 سال است که می گذرد

نزدیک به چهار سال است که این توهم که اگر ایران آزاد شد، چه می توانم کنم؟ با من است... هیچگاه پاسخی برای آن نیافته ام و نمی دانم ها ، دیوانه ام می کند... هرگاه بوی آزادی به مشامم می رسد، ترس برم می دارد بعد از فروپاشی آنهمه عادت و تاریخ بیست و اند ساله یی از تجربه ی شخصی ، با دستانی خالی و نیم نگاهی به آینده، چگونه می توانم بزیم؟ گاه فکر می کنم آزادیی که با تاریخی از خفقان و اسارت بدست می آید مرا چه سود؟
آیا براستی آورندگان آزادی به سان مصرف کنندگان آزادی ، طعم آزادی را می چشند. آیا نسل ما همچون مجروحین جنگی بعد از اتمام جنگ به دنبال حقوق از دست رفته شان خواهند بود. با زمان از دست رفته چه باید کرد؟ آیا هر نسلی موظف است برای از دست رفته هایش، از نسل بعدی خود بستاند؟ آیا آزادی را با قدرت می توان خرید؟
نگرانم
نگران روزی که هیچگاه نیاید
نگران فردایی که آزادی شود اسارت دیگری
نگران نگرانی تو ام

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

خوش آنان که نطفه نمی شوند

بیچاره ما
بیچاره درد ما
بیچاره خرده لبخند ما
بیچاره من
بیچاره تو
بیچاره خوشبختی
بیچاره امید سبز
بیچاره مرگ
بیچاره بی چاره زندگی
تاب می آوریم
و اگر ترس نبود
براستی آدمی می بود؟

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

این روزها می خواهم اعتراف کنم که زنده ام

این روزها می خواهم خاطرات بنویسم
این روزها می خواهم شراب بیاندازم
این روزها می خواهم بدوم
این روزها می خواهم ؟
می خواهم به موسیقی برگردم یا به کتاب؟
نمی دانم
این روزها چیزهای زیادی می خواهم
می خواهم بدانم
می خواهم ندانم
به گمانم
تنها آنچه وجود ندارد ارزشمند است
این روزها راه می روم
شراب می خورم
و هیچ می نویسم
این روزها سه روزی یکبار آنلاین می شوم
و هفته یی چند صفحه می خوانم
آواز می خوانم زیر لب اندکی
تا خاموش بماند ساز خاموشم
این روزها می خواهم
نیاندیشم
و
نمی اندیشم

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

OY

کار جدید نامجو به نام آخ را گوش کردم. خوشمان آمد. نامجو در مسیر خود خوب پیش می رود
موسیقی اش را بسیار دوست می دارم و برایش آرزوی موفقیت می کنم

۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه

بازگشت ابدی

براستی اگر قرار باشد بعد از مرگ بار دیگر تجربه ی زیستن در این دیار را بچشیم، خودکشی بهتر می بود یا مرگ ناخواسته؟
اگر برای رفع امیال انسان آزارانه ی سرنوشت، در پایان تجربه ی مرگ فرصت دوباره ی ایرانی بودن آنهم در نظام ج.ا داده می شد، چگونه می زیستید؟
پیش شرط اساسی ناآگاهی از تجربه ی قبلی است و باور به اینکه بازگشت ابدی براستی ابدی ست

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

کاریکاتوریست

مانا نیستانی
به گمان من بهترین کارها از وقایع اخیر، کاریکاتورهای مانا نیستانی ست
هیچ گونه آشنایی با او ندارم، فقط کارهایش را دنبال می کنم
حرف ندارد
ای کاش می توانستم ...!؟

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

زخم های قابل درمان

فراموش کرده ام روزهای نیامده را
من در انتظار نیستم
من کسی نیستم
چه بر سرمان خواهد آمد؟
خدایا
گور پدرت
سبز نبود
یا شاید بهتر است بخوانیم
خدایا! گور پدرت سبز نبود؟

جنس سوم

زن ها می شکنند و مرد ها زخم برمی دارند. نه خرده شیشه ها را می شود جمع کرد و نه زخم ها را درمان
حال می گویی چه کنیم؟

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

ششم شهریور هشتاد وهشت

2001
یک اودیسه ی فضایی
استنلی کوبریک، بهترین فیلم، بهترین کارگردان
چنین گفت زرتشت
اشتراوس، نیچه
دیوانگی محض
تحسین زیرکی هرسه
کشف یک راز: پوچی، هستی یا ها؟
........................................................................................
فشار پایین، کمی افسردگی با کلی سوال بی جواب توی ذهن
حالم خوب نیس

شما انتخاب کنید؟

ترمز بریده ها
یا
دنده دررفته ها
؟

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

سریال اعترافات، طنز است یا ...؟

کارگردان یا کارگردانان چنین اثری را نباید فراموش کرد. صراحت آنان در تهدید همکاران سابق و عدم شعور کافی در پرداخت و زیباشناسی ، مثال زدنی ست. رتبه ی اول را می گیرد در فستیوال بدترین ها. اما تنها نکته ی مثبت آن این است که مخاطب نمی فهمد درگیر کمدی ست یا تراژدی. با این حال نباید فراموش کرد مستندی ست که لااقل بازیگر نقش اصلی (متهم) یک فرد واقعی ست و نه یک شخصیت کارتونی که اگر بارها بمیرد هم باز زنده است. اما براستی اگر بمیرد در دل ما زنده خواهد بود؟
در چند روز آینده باید منتظر حوادث بسیار تلخی بود، بویژه بعد از نماز جمعه ی این هفته . گمان می کردم کار به اینجا برسد اما نه به این زودی. دوستان دست راستمان عجول و کم حوصله اند ، دوستان دست چپمان یا همان دست راستی های سابق گیج و منگ از ضربات ناگهانی. نکته ی اصلی این ست که ضعف هر دو گروه در برنامه ریزی و چیده مان پله یی اهداف ، خسارات جبران ناپذیری را به کلیت نظام وارد کرده است و خواهد کرد. هر کنشی، واکنشی در بر دارد. مگر جز این است؟
منتظرم

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

PINK FLOYD

Hello,
Is there anybody in there?
Just nod if you can hear me.
Is there anyone at home?
Come on, now,
I hear you're feeling down.
I can ease your pain
And get you on your feet again.
Relax.
I'll need some information first.
Just the basic facts.
Can you show me where it hurts?
...
...
Roger Waters

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

ا. بامداد

زنان و مردان سوزان
هنوز
دردناک ترین ترانه هایشان را نخوانده اند

سکوت سرشار است
سکوت بی تاب
از انتظار
چه سرشار است

تولدی دیگر آبستن مرگی دیگر است

اینکه با تمام شکاکیتم امیدوارم و یا از سر ناامیدی دلبسته ی وقایع اخیر باعث نمی شود که دست از امید بکشم. نمی دانم! پیش بینی های منطقی ام سیاه است و قلب شکسته ام در حال ترمیم و سبز شدن. فضای وجودی ام خاکستری است. این روز ها صبح ها برایم قابل تحمل است اما با عصر و شب ناسازگارم. ای کاش زودتر به نیمی از نتایج مورد نظرمان می رسیدیم

۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه

اعترافات 2

از آنجا که این روزها ، روزهای عذاب وجدان است و عموم مردم در این کار خیرخواهانه شرکت دارند و از آنجا که برخی از رهبران و پیشوایان مردم ، برای رضای خدا و مردم دست به توبه و اعتراف زدند و از آنجا که هر فرد ایرانی عامل بیولوژیک بیگانه است و روح غربزدگی در او دمیده شده است و از آنجا که هر قلم بدستی خائن است و هر شاعری و هر موسیقدانی و هر ورزشکاری، رذل و وطن فروش، و از آنجا که هر دروغگویی خائن است و هر خائنی ترسو و هر ترسویی در بهترین جای دنیا یعنی زندان پشیمان می شود و دست به اعتراف می زند و از آنجا که همه ی ما گناهکاریم مگر اینکه عکسش ثابت شود آنهم به قضاوت برادران صدا و سیما، و از آنجا که تملق و چاپلوسی و دستبوسی و شانه بوسی امری بدیهی است در میان خائنین دروغگو و از آنجا که حفظ نظام می طلبد یاران دیرینه ی انقلاب توطئه چیان امروز نامیده شوند و اصولا و اساسا مخملیسم رواج شایان ذکری این روزها به خود گرفته و از آنجا که راه دیکتاتوری از پروپاگاندا و پوپولیسم می گذرد و راه دموکراسی از آنارشیسم، و بهترین راه راه بن بست است و از آنجا که بنده ی حقیر خسته شدم از این از آنجاها و لذت می برم ازین ادبیات خودسانسوری که ویژه ی بودن و زیستن در موقعیت امروز است ... اعتراف می کنم
اعتراف می کنم به ... اعتراف می کنم به ... اعتراف می کنم به... اعتراف می کنم که اعترافگر خوبی نیستم و نیازمند کمی چشیدن تجربه ی هتل زندان ج. ا
به امید آن روز که همه به راه راست ات با دست چپ ات هدایت شویم

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

اعترافات

اعتراف می کنم
انسانم
نه بیشتر نه کمتر
اعتراف می کنم
به دنیا آمدم ناخواسته
در حال رفتنم خودخواسته
اعتراف می کنم
آزادم
نه کمتر نه بیشتر
اعتراف می کنم
کسی را دوست داشته ام
بارها دروغ گفته ام
اما
هیچگاه دهان دیگران را نبویده ام
هیچگاه تظاهر به راستی نکرده ام
اعتراف می کنم
انسانم
آزادم
اعتراف می کنم
اعتراف می کنم
من هنوز زنده ام
اعتراف می کنم
اعتراف
...
...

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

عمقی در کار نیست، آب این برکه بیش از حد آلوده است

این روزها مانده ام میان خواب و بیداری، میان امید و ناامیدی. گویا سالهاست اینگونه ام اما همواره خود را در تغییر می بینم. از یک سو روزهای خوبی در پیش نمی بینم و از دیگر سو شادمانم از وقایع اخیر، مرگ دیگران را نمی گویم، از تغییر زیست جمعی سخن می گویم. بر سر چند انتخاب مانده ام اما از آنجا که هیچگاه قمارباز خوبی نبوده ام همیشه دیر انتخاب کرده ام. من سردم است اما نه مثل همیشه

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

چون هنوز زنده ام

چون هنوز زنده ام و دستم به قلم می رود و نفسم بند نیامده و برای اینکه از یاد نبرم و حتی به یاد نیاورم و تنها و تنها امیدوار باقی بمانم ، با دو واژه به پایان می رسانم: انسان و آزادی


۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

پایانی در کار نیست

بیابان را سراسر مه گرفته است
دوم مرداد برابر است با سالگرد بامداد و گویا بهانه یی برای تجمعی دیگر

۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه

کار از کار گذشته... وقت آه و ناله هم ندارم... پل های برگشت همگی نابود شدند... دوستای عزیز آژیر خطر رو می شنوید؟... من چیزی برای از دست دادن ندارم... زیاد فکر کنم نمی تونم نفس بکشم.. نسبت به هیچ جا و هیچ کس مسئول نیستم.. می خوام به تنهایی خودم وفادار بمونم... می خوام آزاد شم... بود و باید و باشدش برام مهم نیست...

۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

برای نوشتنش وقت ندارم. نه تنها قلم که خود فکرم رو نیز دارند فیلتر می کنند. پس اگه یه روزی اومدم و گفتم من خرم باور نکنید. نه باور کنید چون احتمالا سلول های مغزم رو از کار انداختند. وقت زیادی ندارم و ندارید. چیزی هم برای از دست دادن ندارم و ندارید. بیاییم و بذاریم برای یکبار هم شده تجربه ی من و تو ما می شویم رو بچشیم. جان هر کی دوسش داری خیلی حال میده. مخصوصا این تیرهای ساچمه یی که وقتی بهت می خوره خیلی می سوزه حتی اگه مازوخیست هم نباشی شور و هیجانش مست کننده است. می ترسیم ولی باهم پیش می رویم. زندگی داره کم کم برام معنا دار میشه

۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

نگرش های متفاوتم از انتخابات 88

  1. رای می دهم. تنها به این دلیل که رای ندادن مساوی ست با رای دادن به احمدی نژاد.
  2. نه میرحسین و نه کروبی کاندیدای مورد علاقه ی من است. از رضایی هم که حرفی نزنم بهتر است. بر جهبه ی اصلاحات در (دو بخش اش) انتقاد های اساسی وارد است. اما از آنجا که چاره یی جز رای دادن نمی بینم می بایست یکی از این دو را انتخاب کنم. میرحسین موسوی شخصیتی مذهبی و ایدئولوژیک دارد که بسیار می تواند بعد از انتخابات خطرناک باشد. کروبی هم که ریش سفید محل است. همان «شیخ» لقب برازنده یی ست. کروبی قدرت طلب و یک دنده است و بسیار ناآگاه. اطرافیان کروبی و میرحسین خصوصیات متفاوتی دارند. چهره ی سرشناسی چون خاتمی که میرحسین رای کنونی اش را به او مدیون است اخلاق مدار و ترسو است. زهرا رهنورد هم اگرچه آگاه تر و روشن تر از همسرش هست اما در سیاست حرفی برای گفتن ندارد. در کل اکثر هواداران میرحسین طبقه متوسطی هستند که دوره ی خاتمی را تجربه کرده اند و دوره ی احمدی نژاد هم از سر گذرانده اند. و اساسا عمده ی این طبقه نیازی به فکرکردن در خود احساس نمی کند. جوان اند و به دنبال شور و استفاده کردن از فضای انتخابات. برایشان مهم نیست که به خاطر رنگ سبز رای می دهند یا جمع شدن گشت ارشاد. همینکه می توانند فریادی بزنند و در خیابان تجمع کنند برایشان کافی است. به نظر من اکثریت هواداران موسوی این چنین اند حتی بسیاری از آنانی که ادعای سیاست ورزی دارند. اما حامیان سرشناس کروبی خصوصیت بارزی دارند. "روشنفکران قدرت طلب". به سختی می توانم واژه ی روشنفکر را نثارشان کنم اما چاره یی نیست در جبهه ی اصلاحات آنها از بقیه آگاهی سیاسی بیشتری دارند. از ابطحی و عبدی گرفته تا کرباسچی و کدیور همه به دنبال قدرت و پول هستند. قدرت طلبی اینان از منظر اخلاقی قابل بحث نیست. سیاست امروز کشور با برخورد و زد و بندهای پشت پرده یی بدست آمده و می آید. از اینرو اتفاقا من موافقم با رفتار چهره های سرشناس حامیان کروبی. نزدیک شدن این افراد به قدرت هم آنها را آگاه تر می کند و هم قدرتمند تر. از اینرو می شود امیدوار بود با رئیس جمهور شدن کروبی از دل رفتار همین قدرت خواهان اندکی حقوق شهروندی بدست آید. نمی توانم به این گفته ی خودم اطمینان داشته باشم اما تجربه ی اخلاق مداری و ترس آقای خاتمی را در 18 تیر تجربه کرده ام. در نهایت جنگ قدرت با قدرت می تواند خرده نان های بیشتری برای گرسنگان و آزادی خواهان داشته باشد. بنابراین به کروبی رای می دهم.
  3. نکته یی را نباید نادیده گرفت و آن رای آوری بیشتر موسوی ست. اگر رقابت بر سر باخت احمدی نژاد است منطقی این است که بر برگ برنده شرط ببندم. حمایت اکثر احزاب و اکثریت قشر شهرنشین از موسوی (به هر دلیل) رای او را بیشتر از کروبی کرده است. و حتی این روزها گمان می رود رای او بالاتر از احمدی نژاد باشد و چه بسا در دور اول انتخابات به پیروزی برسد. همچنان که گفتم حمایت از شخصیت و عقاید موسوی ریسک بالایی را می طلبد. برای من که خود را جز اقلیتی می دانم که برایش حتی یک رای در نظام جمهوری اسلامی با تمام ارکانش بسیار ارزشمند است، احساس مسئولیت بسیاری می آورد. حال آنکه آیا اکثریت حامیان موسوی حاضرند در صورت رفتار نا به جای موسوی در پست ریاست جمهوری اعتراض کنند یا مثلا در صورت شکست آقای موسوی در انتخابات به خاطر تغلب احمدی نژاد و صاحبان قدرت دست به اعتراض علنی بزنند. آیا خود موسوی و خاتمی حاضر به پذیرفتن ریسک اعتراض و شورش و اعتصاب هستند؟ اما همه این ها توجیهی نمی شود برای من که به موسوی رای ندهم. منی که بر لبه ی پرتگاه ایستاده ام دیگر به تنها چیزی که فکر می کنم پرت نشدن است بویژه اینکه اساسا انسانی اخلاقی هم نیستم و بسیار متنفرم از اخلاق مداری که آقای ملکیان در حیطه ی سیاست نیز از آن حرف می زند. پس به موسوی رای می دهم.
  4. و اما همچنان دور باطل ادامه دارد. سرگردانی و پریشانی میان دو انتخاب. رای بدهم یا ندهم؟ شاید اگر انتخاب های دیگری بود آنها را انتخاب می کردم. اما مجبورم یکی از دو گزینه را در 22 خرداد بپذیرم. ای کاش تا آن روز در این کشور نباشم. ای کاش وضعیت این کشور این چنین نبود. ای کاش در این کشور به دنیا نمی آمدم. ای کاش این برچسب ایرانی بودن از فردیت من کنده شود. ای کاش بی مسئولیت یا بی وطن.... می دانم این ای کاش ها به جایی نمی رسد و من هم دیگر احساس نیازی به داشتنشان نمی کنم. همانطور که از خون وطن پرستی در من دیگر خبری نیست، به واژه ی بی مفهمومی چون «مردم» هم احساس مسئولیت نمی کنم. زندگی با تمام جوانب اش پوچ و بیهوده است. من به دنبال شور و هیجان ظاهری نیستم. من خواستار آرامشی هستم که از بطن یک تصمیم واقعی بر می خیزد. و متاسفانه هیچ کدام از رابطه های من با محیط بیرونی ام نه باعث شور واقعی و نه باعث آرامش می شود. و من به دنبال استحاله کردن این من نیستم. مرا همین کافه بس که می توانم به جای قهوه سفارش سکوت بدهم.

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

ردّپاها

دروغ ها از آن ماست

مثل دستمان

که قلم را واژگون می کند

راستی ها از آن ماست

مثل پایمان

که زمین را صاف می کند

نمی بایست شقه کرد

پرتقال جهان متعلق به همه است

و هیچگاه دو نیمه ی یک سیب

دو طعم متفاوت نمی دهد

همه می دانیم دستان انسان

هیچ چیز را به مساوات تقسیم نمی کند

اما امیدواریم به

پاها

ردّپاها

تا شاید زندگی

در نهایت

عشق را

عادلانه توزیع کند