۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

برای نوشتنش وقت ندارم. نه تنها قلم که خود فکرم رو نیز دارند فیلتر می کنند. پس اگه یه روزی اومدم و گفتم من خرم باور نکنید. نه باور کنید چون احتمالا سلول های مغزم رو از کار انداختند. وقت زیادی ندارم و ندارید. چیزی هم برای از دست دادن ندارم و ندارید. بیاییم و بذاریم برای یکبار هم شده تجربه ی من و تو ما می شویم رو بچشیم. جان هر کی دوسش داری خیلی حال میده. مخصوصا این تیرهای ساچمه یی که وقتی بهت می خوره خیلی می سوزه حتی اگه مازوخیست هم نباشی شور و هیجانش مست کننده است. می ترسیم ولی باهم پیش می رویم. زندگی داره کم کم برام معنا دار میشه

هیچ نظری موجود نیست: