۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

دیوار برلین فروپاشید... 20 سال است که می گذرد

نزدیک به چهار سال است که این توهم که اگر ایران آزاد شد، چه می توانم کنم؟ با من است... هیچگاه پاسخی برای آن نیافته ام و نمی دانم ها ، دیوانه ام می کند... هرگاه بوی آزادی به مشامم می رسد، ترس برم می دارد بعد از فروپاشی آنهمه عادت و تاریخ بیست و اند ساله یی از تجربه ی شخصی ، با دستانی خالی و نیم نگاهی به آینده، چگونه می توانم بزیم؟ گاه فکر می کنم آزادیی که با تاریخی از خفقان و اسارت بدست می آید مرا چه سود؟
آیا براستی آورندگان آزادی به سان مصرف کنندگان آزادی ، طعم آزادی را می چشند. آیا نسل ما همچون مجروحین جنگی بعد از اتمام جنگ به دنبال حقوق از دست رفته شان خواهند بود. با زمان از دست رفته چه باید کرد؟ آیا هر نسلی موظف است برای از دست رفته هایش، از نسل بعدی خود بستاند؟ آیا آزادی را با قدرت می توان خرید؟
نگرانم
نگران روزی که هیچگاه نیاید
نگران فردایی که آزادی شود اسارت دیگری
نگران نگرانی تو ام

هیچ نظری موجود نیست: