۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

نگرش های متفاوتم از انتخابات 88

  1. رای می دهم. تنها به این دلیل که رای ندادن مساوی ست با رای دادن به احمدی نژاد.
  2. نه میرحسین و نه کروبی کاندیدای مورد علاقه ی من است. از رضایی هم که حرفی نزنم بهتر است. بر جهبه ی اصلاحات در (دو بخش اش) انتقاد های اساسی وارد است. اما از آنجا که چاره یی جز رای دادن نمی بینم می بایست یکی از این دو را انتخاب کنم. میرحسین موسوی شخصیتی مذهبی و ایدئولوژیک دارد که بسیار می تواند بعد از انتخابات خطرناک باشد. کروبی هم که ریش سفید محل است. همان «شیخ» لقب برازنده یی ست. کروبی قدرت طلب و یک دنده است و بسیار ناآگاه. اطرافیان کروبی و میرحسین خصوصیات متفاوتی دارند. چهره ی سرشناسی چون خاتمی که میرحسین رای کنونی اش را به او مدیون است اخلاق مدار و ترسو است. زهرا رهنورد هم اگرچه آگاه تر و روشن تر از همسرش هست اما در سیاست حرفی برای گفتن ندارد. در کل اکثر هواداران میرحسین طبقه متوسطی هستند که دوره ی خاتمی را تجربه کرده اند و دوره ی احمدی نژاد هم از سر گذرانده اند. و اساسا عمده ی این طبقه نیازی به فکرکردن در خود احساس نمی کند. جوان اند و به دنبال شور و استفاده کردن از فضای انتخابات. برایشان مهم نیست که به خاطر رنگ سبز رای می دهند یا جمع شدن گشت ارشاد. همینکه می توانند فریادی بزنند و در خیابان تجمع کنند برایشان کافی است. به نظر من اکثریت هواداران موسوی این چنین اند حتی بسیاری از آنانی که ادعای سیاست ورزی دارند. اما حامیان سرشناس کروبی خصوصیت بارزی دارند. "روشنفکران قدرت طلب". به سختی می توانم واژه ی روشنفکر را نثارشان کنم اما چاره یی نیست در جبهه ی اصلاحات آنها از بقیه آگاهی سیاسی بیشتری دارند. از ابطحی و عبدی گرفته تا کرباسچی و کدیور همه به دنبال قدرت و پول هستند. قدرت طلبی اینان از منظر اخلاقی قابل بحث نیست. سیاست امروز کشور با برخورد و زد و بندهای پشت پرده یی بدست آمده و می آید. از اینرو اتفاقا من موافقم با رفتار چهره های سرشناس حامیان کروبی. نزدیک شدن این افراد به قدرت هم آنها را آگاه تر می کند و هم قدرتمند تر. از اینرو می شود امیدوار بود با رئیس جمهور شدن کروبی از دل رفتار همین قدرت خواهان اندکی حقوق شهروندی بدست آید. نمی توانم به این گفته ی خودم اطمینان داشته باشم اما تجربه ی اخلاق مداری و ترس آقای خاتمی را در 18 تیر تجربه کرده ام. در نهایت جنگ قدرت با قدرت می تواند خرده نان های بیشتری برای گرسنگان و آزادی خواهان داشته باشد. بنابراین به کروبی رای می دهم.
  3. نکته یی را نباید نادیده گرفت و آن رای آوری بیشتر موسوی ست. اگر رقابت بر سر باخت احمدی نژاد است منطقی این است که بر برگ برنده شرط ببندم. حمایت اکثر احزاب و اکثریت قشر شهرنشین از موسوی (به هر دلیل) رای او را بیشتر از کروبی کرده است. و حتی این روزها گمان می رود رای او بالاتر از احمدی نژاد باشد و چه بسا در دور اول انتخابات به پیروزی برسد. همچنان که گفتم حمایت از شخصیت و عقاید موسوی ریسک بالایی را می طلبد. برای من که خود را جز اقلیتی می دانم که برایش حتی یک رای در نظام جمهوری اسلامی با تمام ارکانش بسیار ارزشمند است، احساس مسئولیت بسیاری می آورد. حال آنکه آیا اکثریت حامیان موسوی حاضرند در صورت رفتار نا به جای موسوی در پست ریاست جمهوری اعتراض کنند یا مثلا در صورت شکست آقای موسوی در انتخابات به خاطر تغلب احمدی نژاد و صاحبان قدرت دست به اعتراض علنی بزنند. آیا خود موسوی و خاتمی حاضر به پذیرفتن ریسک اعتراض و شورش و اعتصاب هستند؟ اما همه این ها توجیهی نمی شود برای من که به موسوی رای ندهم. منی که بر لبه ی پرتگاه ایستاده ام دیگر به تنها چیزی که فکر می کنم پرت نشدن است بویژه اینکه اساسا انسانی اخلاقی هم نیستم و بسیار متنفرم از اخلاق مداری که آقای ملکیان در حیطه ی سیاست نیز از آن حرف می زند. پس به موسوی رای می دهم.
  4. و اما همچنان دور باطل ادامه دارد. سرگردانی و پریشانی میان دو انتخاب. رای بدهم یا ندهم؟ شاید اگر انتخاب های دیگری بود آنها را انتخاب می کردم. اما مجبورم یکی از دو گزینه را در 22 خرداد بپذیرم. ای کاش تا آن روز در این کشور نباشم. ای کاش وضعیت این کشور این چنین نبود. ای کاش در این کشور به دنیا نمی آمدم. ای کاش این برچسب ایرانی بودن از فردیت من کنده شود. ای کاش بی مسئولیت یا بی وطن.... می دانم این ای کاش ها به جایی نمی رسد و من هم دیگر احساس نیازی به داشتنشان نمی کنم. همانطور که از خون وطن پرستی در من دیگر خبری نیست، به واژه ی بی مفهمومی چون «مردم» هم احساس مسئولیت نمی کنم. زندگی با تمام جوانب اش پوچ و بیهوده است. من به دنبال شور و هیجان ظاهری نیستم. من خواستار آرامشی هستم که از بطن یک تصمیم واقعی بر می خیزد. و متاسفانه هیچ کدام از رابطه های من با محیط بیرونی ام نه باعث شور واقعی و نه باعث آرامش می شود. و من به دنبال استحاله کردن این من نیستم. مرا همین کافه بس که می توانم به جای قهوه سفارش سکوت بدهم.

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

ردّپاها

دروغ ها از آن ماست

مثل دستمان

که قلم را واژگون می کند

راستی ها از آن ماست

مثل پایمان

که زمین را صاف می کند

نمی بایست شقه کرد

پرتقال جهان متعلق به همه است

و هیچگاه دو نیمه ی یک سیب

دو طعم متفاوت نمی دهد

همه می دانیم دستان انسان

هیچ چیز را به مساوات تقسیم نمی کند

اما امیدواریم به

پاها

ردّپاها

تا شاید زندگی

در نهایت

عشق را

عادلانه توزیع کند