۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه
کار از کار گذشته... وقت آه و ناله هم ندارم... پل های برگشت همگی نابود شدند... دوستای عزیز آژیر خطر رو می شنوید؟... من چیزی برای از دست دادن ندارم... زیاد فکر کنم نمی تونم نفس بکشم.. نسبت به هیچ جا و هیچ کس مسئول نیستم.. می خوام به تنهایی خودم وفادار بمونم... می خوام آزاد شم... بود و باید و باشدش برام مهم نیست...
۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه
برای نوشتنش وقت ندارم. نه تنها قلم که خود فکرم رو نیز دارند فیلتر می کنند. پس اگه یه روزی اومدم و گفتم من خرم باور نکنید. نه باور کنید چون احتمالا سلول های مغزم رو از کار انداختند. وقت زیادی ندارم و ندارید. چیزی هم برای از دست دادن ندارم و ندارید. بیاییم و بذاریم برای یکبار هم شده تجربه ی من و تو ما می شویم رو بچشیم. جان هر کی دوسش داری خیلی حال میده. مخصوصا این تیرهای ساچمه یی که وقتی بهت می خوره خیلی می سوزه حتی اگه مازوخیست هم نباشی شور و هیجانش مست کننده است. می ترسیم ولی باهم پیش می رویم. زندگی داره کم کم برام معنا دار میشه
اشتراک در:
پستها (Atom)