۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

خوش آنان که نطفه نمی شوند

بیچاره ما
بیچاره درد ما
بیچاره خرده لبخند ما
بیچاره من
بیچاره تو
بیچاره خوشبختی
بیچاره امید سبز
بیچاره مرگ
بیچاره بی چاره زندگی
تاب می آوریم
و اگر ترس نبود
براستی آدمی می بود؟

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

این روزها می خواهم اعتراف کنم که زنده ام

این روزها می خواهم خاطرات بنویسم
این روزها می خواهم شراب بیاندازم
این روزها می خواهم بدوم
این روزها می خواهم ؟
می خواهم به موسیقی برگردم یا به کتاب؟
نمی دانم
این روزها چیزهای زیادی می خواهم
می خواهم بدانم
می خواهم ندانم
به گمانم
تنها آنچه وجود ندارد ارزشمند است
این روزها راه می روم
شراب می خورم
و هیچ می نویسم
این روزها سه روزی یکبار آنلاین می شوم
و هفته یی چند صفحه می خوانم
آواز می خوانم زیر لب اندکی
تا خاموش بماند ساز خاموشم
این روزها می خواهم
نیاندیشم
و
نمی اندیشم