میان شعر و موسیقی مانده ام و تنها کاری که ازم بر می آید نوشتن است و گاه خواندن. می دانم روزگار گلایه کردن گذشته است و سیاسی تر از آنم که به اندیشیدن خطر کنم. می خواهم چیزی شبیه نویسنده باشم، نه بیشتر نه کمتر، کسی شبیه عکاس های جنگ، نه بیشتر نه کمتر، و شاید هم قهرمان مردم قهرمان کش!
می دانم که بیهوده است و خوشبختی همان درک بیهودگی ست. زندگی در تضاد با نوشتن است و من در تضاد با اندیشیدن. و نوشتن بی اندیشیدن محال است. زندگی جایی آن بیرون در پس کوچه های شعار و فرار و چماق و گلوله نهفته است و برای خیال پردازی های شاعرانه فرصتی ست کوتاهتر از نوشتن!
بیهوده فریاد می زنیم و همین که زنده به خانه می رسیم سفری دیگر به جهان مجازی داریم. خبر... خبر... خبر...
خواندن، دیدن، شنیدن و گاه از برای عشق های نداشته و کارهای نکرده، نوشتن! همه و همه در بطن بیهوده ی زندگی، در چالشی میان زودتر مردن، نهفته می شود و هیچگاه به بیانی صریح و روشن نمی انجامد.
براستی راستی را کو؟
نمی دانم و نمی خواهم بدانم که اینجا به کجا می رسد اما می ترسم از اینکه ناکجاآباد آینده بوی خون دهد! می شنوم صدای چکمه ها و ضجه ها را.
شتابان می رویم بی آنکه مجالی برای خواندن شاملو داشته باشیم. بی آنکه به تاریخ رجوع کنیم و بی آنکه از مرگ بهراسیم. عجیب است که همچنان می رویم بی آنکه به اندیشیدن شتاب کنیم!
این درخت سبز چه میوه ایی می دهد؟ بی بر بماند و همیشه سبز بهتر است یا زیر محصول خود بشکند؟
می دانم که بیهوده است و خوشبختی همان درک بیهودگی ست. زندگی در تضاد با نوشتن است و من در تضاد با اندیشیدن. و نوشتن بی اندیشیدن محال است. زندگی جایی آن بیرون در پس کوچه های شعار و فرار و چماق و گلوله نهفته است و برای خیال پردازی های شاعرانه فرصتی ست کوتاهتر از نوشتن!
بیهوده فریاد می زنیم و همین که زنده به خانه می رسیم سفری دیگر به جهان مجازی داریم. خبر... خبر... خبر...
خواندن، دیدن، شنیدن و گاه از برای عشق های نداشته و کارهای نکرده، نوشتن! همه و همه در بطن بیهوده ی زندگی، در چالشی میان زودتر مردن، نهفته می شود و هیچگاه به بیانی صریح و روشن نمی انجامد.
براستی راستی را کو؟
نمی دانم و نمی خواهم بدانم که اینجا به کجا می رسد اما می ترسم از اینکه ناکجاآباد آینده بوی خون دهد! می شنوم صدای چکمه ها و ضجه ها را.
شتابان می رویم بی آنکه مجالی برای خواندن شاملو داشته باشیم. بی آنکه به تاریخ رجوع کنیم و بی آنکه از مرگ بهراسیم. عجیب است که همچنان می رویم بی آنکه به اندیشیدن شتاب کنیم!
این درخت سبز چه میوه ایی می دهد؟ بی بر بماند و همیشه سبز بهتر است یا زیر محصول خود بشکند؟