۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

بیانیه یی برای موسوی و کروبی


با درود
 
من در انتخابات رای ندادم آقایان اما در خیابان ها، سبز بودم، شعار دادم و کتک خوردم.
من به همراه دوستانم شش ماه قبل از انتخابات تصمیم گرفتم تحریم را بشکنم و در انتخابات 88 شرکت کنم. از بین ما چهار نفر تنها من به خاطر عدم اطمینان به صندوق های انتخابات، رای ندادم و بقیه با شوق فراوان به اصلاحات رای دادند. بعد از انتصابات 88 و توهین به شعور ما، من نیز همراه با دوستانم رهسپار خیابان های وطن گشتم. آواره ی این کوچه و آن خانه، با سکوت یا فریاد، آواز آزادی سر دادم. با سیلی گونه هایم را سرخ کردم  تا مبادا خشم من خیابان را سرخ کند. جان دادیم تا جان نگیریم...

متولد دهه ی شصت هستم. متعلق به نسلی که انقلاب را ندید اما در جنگ، چشم گشود و ترسی ندارد از اینکه در جنگ چشم ببندد. من نسل سوخته ام، نسل پوچ، نسل آرزوهای بر باد رفته و زندگی در خاک نشسته! من مسلمان بودم و اسلامم را با اسلام دیکته شده ی دهه ی هفتاد نظام شستم و در جستجوی حقیقت، رهسپار وادی ادبیات شدم. نهی شدم. به نوشتنم هشدار دادند. از خواندن بازم داشتند. به موسیقی رفتم. نفی شدم. سازم را شکستند. آوازم را خفه کردند. روانه زیر زمین شدم. در زیر زمین به فلسفه رسیدم. بالا که آمدم خدا را منکر شدم. مذهب را نفی کردم. تاریخ را نقد کردم. خاک این وطن را پست خواندم.
راه فرارم باز بود. می بایست به خدمتی که نشده بود خدمت می کردم. راه فرارم باز می بود اگر گردن به نظامی می گذاشتم که تقدس و مشروعیت می خواست. نظامی که انسان را مقدس نمی شمارد. مرا نامشروع می دانست. نظامی که در آشکار و نهان، آزادی را به مقیاس خویش تفسیر می کرد. و در مقیاس کوچکش، بشر جایی نداشت حال آنکه در باور من انسان مقیاس آزادی بود و آزادی معیار انسان!
سر زدم تا گردن ندهم به تیغ گیوتین این نظام  که سفید را سیاه می خواست و سیاهی را سپید می پنداشت. آرزوی جهان گردی را در خود کشتم تا جهان وجدانم را به نفسی تازه کنم. تن دادم به اصلاحات تا پا ندهم به اجبار. سقوط کردم در رخوت و روزمرّگی. به بیهودگی سیگار و دودش، به بیهودگی دانشگاه و درس اش، به بیهودگی جنسیت و سکس اش، به بیهودگی بودن و مرگش. دود سیگار را ستاندند و قرص دادند. نخواستم! درس دانشگاه را گرفتند و ستاره دادند. نخواستم(پرتم کردند)! سکس را گرفتند و پیشنهاد ازدواج دادند. نخواستم.  بودنم را نمی خواستند که خواستم. هنوز ته قلبم شوری بود، در خاک تنم، بذری بود و در سرم ایمانی بنام زندگی!
جوانه زدم در خرداد 88 به پاس تولد دوباره ی من و امید! سبز شدم در باور جمع و تجربه ی ما بودن! در سکوت هموطن شدن، در فریاد یکی شدن، در سرکوب و ناامنی دیو و در قلب شکسته ی ندا، شاخ و برگ دادم.
و اینک...
اینک نهالی هستم در بستر خاکستری این خاک که در انتظار آفتاب و آب، در انتظار آخرین فرزندم - آزادی - سترگ ترین ساقه هایم، شکوفا ترین جوانه هایم و حتی عمیق ترین ریشه هایم را - به اختیار- در معرض این توفان می گذارم تا سنّت سالها بردگیِ سرنوشت به شور اراده ی آزاد در آمیزد آنچنان که این خانه - نه! این ویرانه- به عطر شکوفه هایم!

اکنون می گذرد آقایان و تاریخ، همه ی ما را خواهد بلعید آقایان! تا فرصتی هست دریابید! دریابید روزنه های آزادی را. دریابید روشنایی های این نسل را. شادی ها را و امیدها را دریابید. مادران این سرزمین را دریابید!
اکنون می گذرد آقایان و آینده، همه ی ما را به پرسش خواهد گرفت آقایان! تا اندک فرصتی هست تن ندهید! تن ندهید به جبر سیاست. تن ندهید به سنت فریب. تن ندهید به غم، به یاس! به پدر زورگوی این سرزمین تن ندهید آقایان!
ما ایستاده ایم آقایان. با دستانی شکسته و صورتی زخمی، بر دو راهی دیکتاتوری و آزادی ایستاده ایم. ما استوار ایستاده ایم آقایان! بر سر عهد و پیمانمان ایستاده ایم و هزینه ی آزاد بودن را پرداخت خواهیم کرد. به ایمانمان قسم که خواهیم ایستاد آقایان!

به زندگی قسم که جان می دهیم تا جان نگیریم...