۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

اولین تجربه سیاسی

حضور در فضایی خارج از فضای ایران، همان اندازه که زندگی فردی انسان را واقعی تر و ملموس تر می کند، زندگی اجتماعی پیوند خورده با ایران را مجازی تر و دست نیافتنی می کند. حال در می یابم که ایرانیان خارج از کشور چقدر راحت می توانند از عبارت معروف "لنگش کن!" استفاده کنند. امروز داشتم بخش هایی از برنامه ی طنز پارازیت را از یوتیوب می دیدم، که ناگهان چیز عجیبی احساس کردم. سوالاتی ساده که دیگر پاسخ شفافی برای آنها نداشتم: "واقعا چرا مردم توی ایران اینجوری رفتار می کنند؟ چرا هفتاد میلیون آدم اجازه می دهند بهشون ظلم بشه؟ چرا همه خفه خون گرفتند؟ چرا هیچ کس، برای آزادی و پیشرفت مملکت هیچ کاری نمیکنه؟ و کلی سوالات اینجوری..............."
در ایران که بودم شاید جواب روشنی وجود نداشت، اما درک دقیقی از سوال داشتی و برای توجیه می توانستی هزار بهانه بیاوری. اما اینجا سوال از اساس در مورد دیگری است؛ اینکه چرا انسان هایی که با تو تاریخ مشترک دارند، با وجود اینکه می توانند، اما نمی خواهند مثل تو زندگی آزادی داشته باشند؟ در واقع بودن در فضایی باز و تنفس هوای آزاد، انسان رو دچار این توّهم می کند که دیگرانی که دوستشان می دارد هم، می توانند همچون او و براحتی او و به آزادی او بزیند؛ و حال که نیستند؛ "پس واقعا نمی خواهند!"
"من در ایران نیستم!" نخستین واقعیتی ست که مرتبا خواسته یا ناخواسته فراموش می شود، بویژه زمانی که خودت را پیوند می زنی به حوادث سیاسی و اجتماعی در ایران. تو هنوز خودت را بخشی از فضایی می دانی که نه تنها دیگر در آن حضور نداری بلکه به کمک رسانه و توهمات آن می خواهی حضورت را رنگین تر کنی یا در یک کلام به رخ دیگران بکشی. می خواهی خودت را مسئول تر نسبت به هر ایرانی دیگر نشان دهی. می خواهی تاریخ و سرزمین مادری ات را پر افتخار و شکوهمند ببینی تا غرورت ارضا شود، تا حضورت اثبات شود. اما در نهایت اگر کمی بیشتر به اندیشیدن خطر کنی، می بینی که همه اینها جز یک دروغ بزرگ، یک خودفریبی متواضعانه و یک تلاش ابلهانه  بیش نیست.
به گمان من تجربه ی زیستی خارج از مرزهای ایران، به خودی خود چنان متنوع و غنی ست که انسان نیازی به توجیه رسانه ایی خود ندارد اما مشکل اصلی رجوع به گذشته است. بدون شک بخشی از هویت من در دستان تاریخی ست که در ایران شکل گرفته است و برای انتخاب آنچه در آینده پیش روی دارم، به اطلاعات و تحلیل آنها نیازمندم.
هنوز زود است برای تحلیل بیشتر یا قضاوت هایی این چنینی، اما ترسی از این ندارم که اعتراف کنم برای چند لحظه به من همان احساسی دست داد که سالهاست ایرانیان خارج از وطن، پرشورتر و عمیق تر در خود احساس می کنند : "آه که دیگر این وطن، وطن نمی شود (اما جون هرکی دوست دارید) بگذارید این وطن دوباره وطن شود!"